أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )

95

الفتوح ( فارسي )

( 1 ) تو مقرّر كردم . مردمان به امارت أبو عبيد ثقفى و وزارت سليط رضا دادند و روى به ساختگى كار و عدّت آلت آوردند . چهار هزار مرد دلاور كار از مهاجر و انصار و موالى و خدمتكار جمع آمدند و همراه أبو عبيد ثقفى و سليط انصارى و مثنّى بن حارثه به سوى عراق روان شدند . ( 123 ) چون به عراق رسيدند ، قبايل ربيعه ( 124 ) بر مثنّى بن حارثه قريب هزار سوار ديگر مجتمع شدند . همهء لشكر پنج هزار شد . رفتند و در مقابل لشكر كسرى كه بدان حدود رسيده بود فرود آمدند . سردار لشكر فارس جابان ( 125 ) نام داشت . چون لشكر فارس از آمدن لشكر عرب خبر يافتند ساختهء جنگ شدند و على الصباح آن افواج ، ميمنه و ميسره و مقدمه و ساقه آراسته ، در ميدان آمدند . سرهنگان و پهلوانان نيزه‌ها بر دست و شمشيرها در بر و تركشها در كمر كرده به ميدان رسيدند و به جنگ پيوستند . چنان كارزارى كردند كه در ميدان جوى خون روان شد . پس ، جابان كه سردار لشكر فرس بود با تعبيه هر چه تمامتر در ميدان خراميد و مبارز خواست . سه يا چهار مبارز از لشكر اسلام به نوبت با او جنگ كردند . جابان همه را بىجان كرد . پس ، مردى از انصار ، نام او مطر بن فضّه [ 22 ] ، از صف سليط بن قيس الأنصارى در ميدان رفت و با جابان به جنگ به جان پيوست . ساعتى با يك ديگر شمشير آزمايى كردند . در آخر مطر او را نيزه بزد و از اسبش بينداخت . فرود آمد و بر سينهء او نشست تا سرش را از تن جدا كند ، جابان گفت : من مسلمان مىشوم و تو را غلامى و كنيزكى با زر و زيور دهم كه خالص تو را باشد . مرا مكش و پيش سردار خويش ببر . مطر از سينهء او برخاست و بر اسب خود نشاند و پيش ابو عبيد ثقفى آورد . شخصى از قبايل ربيعه گفت : اسير خود را مىشناسى ؟ گفت : يكى از سپاه دشمن است . اكنون مسلمان مىشود ، من او را امان مىدهم . [ 23 ] گفت : اين جابان سردار لشكر و سپهسالار اين كشور است و تو او را مفت

--> [ ( 22 ) ] ب . ت : مطار . [ ( 23 ) ] ت : آرى او مسلمان گشته .